پازل انگشتان
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ فروردین ۱۳٩٠ 

انگشتانش را جلوی صورتم آورد و لبهایش را تکان داد ، وقتی اخم کرد فهمیدم بی موقع خندیدم  خریدن چهار تخم مرغ از بقالی سر کوچه حرفی برای خندیدن نبود ، وقتی بینی اش ر ابالا کشید و چشمانش ر ابا پشت دستش پاک کرد فهمیدم دوباره گند زدم ، این وقتها مزاحمش نمی شدم خودش می خواست تنها باشد، ولی واقعا خنده دار بود تصور یک انگشت زیر انگشت کوچک که وقتی کف دستت را نگاه کنی نمی بینیش فقط کسی که روبرویت ایستاده ان را می بیند ، تنها نشانه کودک گم شده ،وقتی در ستون جویندگان عاطفه  یکی از معروفترین روزنا مه های شهر خواندمش اول خنده ام گرفت ولی وقتی به چهره کودک نگاه کردم تازه فهمیدم چه سوژه ایی پیدا کردم ، مطلب ر ابا اب وتاب برای سر دبیر توضیخح دادم دود سیگارش را در حلقم فرو داد  و گفت خب که چی ؟ انگشت اشاره ام را روی عکس گذاشتم و گفتم نگاه کنید اینجا نوشته بچه سه ماه بوده ولی این عکس یک بچه یک ساله را نشان می دهد وقتی بچه سه ماه گم شده عکس یک سالگیش ر اخانواده از کجا آوردند ؟  دود سیگار را برای بار اخر قورت دادم که سر دبیر زیر لب تهدید کرد که اگر گندی بالا بیاوری از تو حمایت نمی کنم.

 روزنامه را روی میز انداختم و در اتاق را باز کردم گوشه ای نشسته بود وبه عکس عروس داماد درون قاب  نگاه می کرد دستم را جلوی چشمانش تکان دادم  و لبهایم را غنچه کردم سرش را برگرداند،  ‌اول فکر کردم  به من اشاره می کند خندیدم ، نخندید پشت سرم را نگاه کردم دختر عینکی با روسری سبز لجنی که انگشتانش را جلوی صورتش باز وبسته میکرد مخاطبش بود، قطار  با سرعت از بین ما گذشت ، نبود، کنار همان دختر نشستم ، و هر روز زل می زدم به او که با دختر عینکی کنار من حرف می زد.

منتظر ماندم تا تلفنش تمام شد ، نگاهی به من انداخت و لبخندی زد نخندیدم اخم کرد و گفت بفرمائید ولی کوتاه ، می شناختمش چندبار دیده بودمش من  رانمی شناخت ، سرش پایین بود، روزنامه را جلویش گذاشتم وانگشت اشاره ام را روی صورت بچه

-می شناسی؟

= نه

سرش را بالاگرفت ،نوک خودکار را می جوید

-گفتید می خواهید در موردر این بچه اطلاعاتی بدهید

= بله خوب به عکس نگاه کنید

- خب

=این بچه یک سال شایدم ببیشتر دارد ولی شما نوشتید سه ماه

-خانواده اش گفتند

=خب اشتباه کردند

-چه فرقی می کند ؟

=خیلی فرق می کند این خانواده دروغ می گویند وشما بدون توجه این مطلب را چاپ کردید ،نیم خیز شد

-یعنی شما می فرمائید روزنامه ایی که چند هزار خواننده دارد دروغ به مردم می گوید بیرون آقا بیرون

وقتی بیرون می رفتم مطمئن بودم معما را حل می کنم


کلمات کلیدی:
 
کلاغها مشکل بلع دارند
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ مهر ۱۳۸٩ 

نام خدا

کسی که زبانش از دهانش آویزان  است و  فقط یکی از پاهایش جوراب دارد زن من است ، در هوا با وزش باد تکان می خورد. امروز ساعت چهار صبح وقتی همه ی ما را  جمع کردند دور این درخت و چشم بندهایمان را برداشتند  تا به شاخه بالای درخت نگاه کنیم بعد از مدتها صدای کلاغی را شنیدم که پرهای خاکستری داشت  و دم سیاه، سرش را به طرف آسمان گرفته بود وسعی می کرد چیزی را به زور بخورد زنی که یک پایش جوراب ندارد و زن من است  می گفت کلاغها مشکل بلع دارند، می خندیدم و بلند می گفتم که یا پدرت کلاغ بوده یا مادرت که اینقدر خوب این چیزها را می دانی، دستم را می گرفت و می برد و انگشت اشاره اش را به طرف آسمان می گرفت که نگاه کن سر آن شاخه  کلاغی دارد خفه می شود صدایی در می آورد که ما به آن می گوئیم  قارقار، من هیچ وقت  نمی دیدم تا همین امروز صبح ساعت چهار که همه ما را دور این درخت جمع کردند و سرهایمان بالا بود، چیزی در گلوی  کلاغ گیر کرده بود و اگر همان لحظه آب نمی خورد خفه می شد ،به ما گفته بودند فقط به درخت نگاه کنیم به شاخه درخت که طنابی سفید  و کلفت از آن اویزان است هر کس هم سرش را پایین می آورد نمی دانم چه کارش می کردند که جیغ می کشید برای همین من فقط به کلاغی نگاه می کردم که داشت خفه می شد وقتی کلاغ چیزی که در گلویش گیر کرده بود را قورت داد باد می امد و پاهای زن من در هوا  تکان می خورد ، لاغر شده بود .. باد که می آمد و به شلوارهای خیسمان می خورد

می لرزیدیم ،با بیلی که دستمان دادند؛ چاله هایی که نصف قد خودمان بود کندیم ،خاک نرم بود و کارمان زود تمام شد ،کلاغهایی که پرهای خاکستری داشتند و دم سیاه دستمان بود تا دفن کنیم، کلاغ من ؛چشم چپش باز بود و خالی ، زنم می گفت کلاغها هم قانون قصاص دارند ،سر کلاغ کج توی گودال بود و با چشم بازش آسمان را نگاه می کرد ، سرش را طوری چرخاندم که طناب را نگاه کند ، از گودال که بیرون آمدیم  سرمان پایین بود و در یک خط  به سمت خورشید  میرفتیم، بادی  که شاخه درخت پشت سر ما را تکان می داد  به رانم می خورد و تنم را مور مور می کرد ،‌انگار مورچه ایی با پاهای یخ زده از نو ک پایم بالا می رود ، دستم را تکان دادم تا مورچه که حالا به بالاترین قسمت شلوارم رسیده بود بیافتد که پشت سری من افتاد ، برنگشتم  ، برگشتن در کار نیست ، این را به زنی گفتم که پشت سر من در باد حتما تندتر تکان می خورد وقتی نوک چوب را روی نقطه سیاه می گذاشتم و به صورت گر گرفته اش نگاه می کردم ،‌ مردمک چشمانش انگشتان دستم را دنبال می کرد  ، زنی که یک پایش جوراب دارد و پشت سر ما در باد تکان می خورد باید به نقطه سیاه که  کلاغ یک چشم در آن است  می رسید ،گودال نصف قد یک آدم کنده می شد ، بسته را از آن بیرون می آورد و در کلبه به ما که در یک خط به سمت خورشید می رفتیم  می رساند .

‌ فرمان فرار را وقتی صادر کردم که اولین اشعه خورشید در چشم کلاغی تابید و نورش به پنجره کلبه پشت خورشید رسید برگها از درخت کنده می شدند و روی زمین زیر پاهای ما خرد می شدند وقتی صدای اولین تیر از  کنار درختی که زن من روی آن آویزان است رسید  ، از روی تنه درخت رد شدیم صدای زنم که در هوا تکان می خورد از گودال زیر تنه درخت به گوشمان رسید ، صدای نفسهای پشت سرم را که نشنیدم برگشتم ، همه دور گودال جمع شده بودند و به ته گودالی که من از رویش پریدم نگاه می کردند ، با دست اشاره کردم که رد شوند کسی تکان نخورد اولین تیرم که به شقیقه نفر جلویی  خورد همه از روی گودال پریدند صدای زنم قطع شده بود .

قرمزی خورشید بالاترین شاخه درختی که طناب کلفتی از آن آویزان بود را زرد کرد که پاهای ما را با طناب کلفت سفید از شاخه درخت آویزان کردند ، پیراهنم روی چشمانم را گرفته بود فقط صدای پای زنی را که زن من و روری درخت با وزش هر باد تکان می خورد  می شنیدم که برگها را له می کرد و جلو می آمد ، وقتی می ایستاد می گفت نمی  شناسم و دوباره راه می افتاد ، صدای پا قطع شدجلوی صورتم بوددکه گفت نمی شناسم ، باد به شکمم می خورد و دور نافم با صدای ناله گم می شد ،‌چند بار همه اسمها را با خودم تکرار کردم تا با سر به زمین افتادم ، دو نفر زیر بغلم را گرفتند و روی  برگهای زرد و قرمز کشاندند به اولین سر که رسیدم  پیراهن را از روی صورتش کنار زدند هر چه در ذهنم مرور کرده بودم را بالا آوردم ، صورت آخرین نفر ، بوی تعفن می داد ، بوی زردابه معده من و خونی که از زیر چشمش کنار پایم می چکید ، روی چیزی نرم افتادم وقتی پرتم کردند ، بوی آشنایی بود می شناختم تنها عطری که دوست داشت ، جابه جا شدم تا سنگینیم اذیتش نکند ، شکم سفیدش قرمز شده بود و زرد ،به آخرین شاخه درخت زل زده بود که پای سیاهی از ان آویزان بود ، لبهایش که تکان خورد منتظر شنیدن کلمات زشتی بودم که بلد بود ، بچه کلاغها امشب کجا خوابیده اند ؟ و انگشتش به سمت بالاترین شاخه درخت نشانه رفت، بچه کلاغهارا دیده بودم که پوتین های را قرمز کرده بودند وقتی پاها از درخت آویزان می شد   ، وقتی ما را دور این درخت جمع کردند تا به شاخه ایی که طناب سفیدی از ان آویزان بود نگاه کنیم روده ها  در گلوی کلاغی که بالهای سیاه و خاکستری داشت گیر کرده بود و اگر همان لحظه آب نمی خورد خفه می شد و من یادم آمد که کلاغها مشکل بلع دارند .

 

 


کلمات کلیدی:
 
درخت برهنه
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩ 

به دیوار زل زده بودم ، شیری بود ،‌دلم می خواست چشمانم را ببندم ، از کنج  دیوار رد قرمز خون می چکید و تا پایین  جایی که من نمی دیدم میرسید ، دلم می خواست  رد خون را در روی موزائیک هاببینم جایی که تپه کوچکی از موهای سیاه و قهوه ای روی هم تلنبار  شده بود ، مردمک چشمم که حرکت کرد صدای نازک و دردناک در گوشم پیچید، مگه نمی گم چشمتو تکون نده ؟خواستم حرف بزنم  که داد زد هیس!   دوباره زل زدم به  رد خون که با هر سایش فرچه بر روی مژه هایم بیشتر میشد وچشمم را می سوزاند ،

گریه ام گرفت ، دست از کار کشید و جیغ کوتاهی کشید ، نمی شه ،من نمی تونم کار کنم یا چشمتو تکون میدی یا کاسه چشمتو می کنی حوض مش رحمون ،بعد که چشمت خراب شد می گن کی کرده ؟نمی گن که یه ذره همکاری نمی کنی  ... پلکهایم که روی هم آمد خستگی از نوک پایم گذشت سرم را پایین اوردم تا رد خون را ببینم هیچ چیز بین موهای سیاه و قهوه ایی کنار دیوار نبود ، صدایی از گوشه سالن عذر خواهی می کرد ببخشید تا حالا از این کارا نکرده و خندید صدای خنده ها که زیاد شد رد خون از کنج دیوار گذشت و همه جا خونی شد ،گوشهایم را به صدای موسیقی تند سپردم تا نشنوم صدای  زنی  چهل ساله با گویش محلی که بپرسد  چطور شد اینو گرفتین ؟و جواب را  که خریت کردیم... صدای بادبود که می پیچید  در گوشم  در جنگلی  پر از درخت برهنه  ، قایم باشک بازی می کردیم  من که چشم می گذاشتم صدای باد بیشتر میشد و من یادم می رفت هیچ وقت قایم نمی شود و همیشه پشت من می ماند تا وقتی که شمارش من تمام شود وبگویم: اومدم و بپرد و یک بوسه سرد از پیشانیم بگیرد. 

 در پشت اخرین درخت ،در بعدازظهر زمستانی گرم وقتی انگشتش را روی رگهای برجسته دستم می کشید گفت می روم  ، من باور نکردم ،ولی  وقتی با سبد گل وشیرینی روی مبل نارنجی ما نشست باور کردم که رفته، چشمم  که به  زنها  افتاد که با هم پچ پچ می کردند رد خون روی دیوار بزرگتر شد و رسید به موهای بور و کم پشت بچه اول من که وقتی لالایی می خواندم  گریه می کرد، انگشتان کوچکش را دور انگشت اشاره پرستار شب قفل کرده بود ، پرستار می خندید وقتی می گفت   شبیه خودت نیست به کی رفته اینقدر خوشگله ؟‌موهای بور داشت وسفید بود

 

 


کلمات کلیدی:
 
...
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ 

 

تو خیلی زیبایی ، حیف که دهانت بو می دهد


کلمات کلیدی: