مریم
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸ 

....

مریم ...

چیه اینقدر مریم مریم می کنی؟

مریم یه اسمه

می دونم یه اسمه می گم چرا همش تکرار می کنی ؟

گفتی مریم یه اسم معمولیه زل زدم به تو و  انگار تعجب کردم

اگه یه اسم معمولیه و به قول تو با این همه فراوانی ،چرا اسم هیچ کدوم از دوستای من مریم نیست ؟ سرت را پایین می اندازی شرمنده می شوم  از نگاه خیره چند لحظه قبلم

این که اتفاقا خوبه چون وقتی می گم مریم بدونی منظورم فقط خودتی ، دستم را زیر چانه ام می گذارم و زل  می زنم به کتاب کوچکی که روی پاهایت گذاشته ایی و می خوانیش ،چی نوشته توش ؟سرت را بلند می کنی ، نگاهت را تعقیب می کنم تا گوشه مبل ،سرم را می برم مستقیم نگاهت ، پلک نمی زنی

-گفتم چی نوشته ؟

لبهایت آهسته از هم باز می شود  مریم...

- راستشو بگو این مریم خوشبخت کیه ؟
زل می زنی به چشمهایم خجالت می کشم از شوخیی که کرده بودم

 - ببخشید خواستم شوخی کنم  ...

دوباره سرت را خم می کنی به طرف کتاب وبلند بلند می خوانی ،مریم را از آن جهت مریم نام نهادند چون نامی مقدس تر از این نام نیافتند ، و از آن جهت صفت مادر بودن به پاکیش افزودند چون هیچ خلقی را محبوبتر از او ندانستند ... مریم از آن جهت هم کلام ملک شد که برتر از ملک حد گرفت ،ملائک به پر او پریدن آموختند و به سبح او تسبیح گفتند ... مریم  را از آن جهت تاج عزت بر سر نهادند که برگزیده شد بر همه پاکان مریم را  ...و زل می زنی  به من که زل زده بودم به لبهایت که وقتی مریم را مریم می گفت می لرزید

وقتی از کتابدار سراغ این کتاب را گرفتی مطمئن بودم نگاهی به لیست کتابها می اندازد و می گوید شرمنده واگر خیلی کنجکاو باشد می پرسد مطمئنید اسمش را درست نوشته اید من تا حالا به همچین نامی برخورد نکردم ولی نگفت ، از پشت عینک نگاهی به تو انداخت و کتاب را از قفسه زیر میز که شاید همین یک کتاب در ان بود بیرون آورد و داد دستت و چیزی زمزمه کرد تو هم چیزی گفتی که من نشنیدم فقط لرزش لبهایت را دیدم و اشک کتابدار را و حالا دقیقا یک هفته و سه روز است که در کنارت نشسته ام تا برام بخوانی از مریمی که وقتی از لبهایت بیرو ن می آید دلم می لرزد و پاهایم سست می شود آنقدر  که دلم می خواهد هر جا باشم درازشان کنم زیر درختی خشک روی زمینی که هیچ رودی در آن جاری نیست و بگویم کاش خدا پیش از این من را کشته بود و صدای تو را بشنوم که بگویی دست بر درخت زن تا رطب بر دامانت بریزد و رود از پاهایت جاری شود

مریم ، مریم ، مگه با تو نیستم ؟

ببخشید هنوز عادت نکردم  به مریم گفتنت ، هنوز عادت نکردم وقتی می گویی مریم قلبم نلرزد و دستم رعشه نگیرید ، هنوز عادت نکردم به نام مریم که فراوانیش بسیار است و من هیچ دوستی به این نام ندارم

 


کلمات کلیدی:
 
شاعری که شاعر نبود
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ 

دست مرد به طرف جمعیت دراز شد ،‌کلمات در صدای

کف زدنها محو شد نور زرد روی یکی از صندلیهای

 جلو متوقف شدو به سمت پله ها حرکت کرد از

پله ها بالا رفت  و از کنارتصویر تانک و هلی

 کوپتر و آسمان آبی رد شد و پشت میز قهوه ایی

چوبی بی حرکت ماند ، صدای کف زدنها در صدای

کلفت و دو رگه ایی آرام گرفت ،‌دست مرد یقه

کاپشن سرمه ایی را صاف کرد و از کنار

 سوراخهای بینی گذشت ودسته عینک را جا به جا

کرد ،سرفه ایی خشک سکوت سالن را شکست ،‌

نخلهای بی سر

نور دایره ایی زرد روی نخلی بی سر کنارودخانه

 چرخید

 

نخلهای بی سر در پی آن سِر بی سر تاختند ...

 

روی (( ت )) تاکید کرد نور به میز رسید

 

نخلهای بی سر در پی آن سِر بی سر تاختند .............. تا با عشق کبریایی در آمیختند

 

دستمال زرد از  روی چشمان پایین که آمد خیس

 بود ، لیوان آب که خالی شد جمعیت ایستاده کف

 می زدند ، فضا پر شد از شعر باران خون خدا

،‌ ،‌صدا بم تر شد ، نور زرد روی جمعیت دوری زد

و روی صورت زنی که گریه می کرد ایستاد از

صورت زنی که با بادبزنی چوبی خود را باد می

زد گذشت و  گلهای زرد روی میز را زردتر کرد

 ،‌صدای مرد می لرزید و صدای هق هق گریه اش

 فضا را پر کرد  وقتی از مشک سوراخ گذشت و

 به گلوی تیر خورده نوزاد رسید ،‌ مجری دستهای

 سرد و لرزان را بوسید ،‌نور زرد از پله ها

پایین آمد روی صندلی جلوی جمعیت بی حرکت ماند

 ،‌جمعیت کف می زدند که نور زرد  در نورهای

 سفید بنفش و سبز محو شد  ، انگشتهای لاغر و

لرزان از روی لبها به طرف جمعیت می رفت و می

 آمد ،‌ تا درب خروجی سالن صدای کف زدنها تمام

شد ،‌ عقربه ها  یک خط مستقیم ساخته بودند که

پایش را روی گاز گذاشت و از ماشین ها سبقت

گرفت و جلوی درب بزرگ طوسی ترمز کرد ، از

 پله های آهنی با صدای بلند گذشت و کنار میز

چوبی قهوه ایی ایستاد ،‌ یک جفت پوتین کنار

 پاهایش با صدا جفت شد و دستی تا گوشه کلاه

 بالا رفت ، صدای دور گه بود و سرفه خشک ، به

 صورت زیر کلاه نگاه کرد و کاغذی دستش داد

-    بگو صاحب این  پرونده را  بیارن بالا

 

دست از گوشه کلاه به سمت کاغذ رفت پوتین ها

 چرخشی نود درجه ایی خوردند و صدای پله های

 آهنی بلند شد ، در که با صدای گوشخراشی

بسته شد روی صندلی چوبی نشست و به نور زرد

 دایره ایی  چراغ مطالعه خیره شد ،‌

 

 عشق  چون  خیالی ، در ما ریشه کرد  ....چون تبر نهال ارزوها را اندیشه کرد

...

پوتین ها دوباره  کنار میز جفت شد ،‌   برو

 بیرون  ،‌ پوتین ها به طرف در رفتند ، کنار

 دمپایی های قرمز ایستاد  ،‌ انگشت اشاره

صندلی را نشان داد ، صدایی نازک  گفت

-   راحتم

= من راحت نیستم

دمپائی های قرمز کنار پایه صندلی فلزی جفت

شد ،‌ پرونده قرمز زیر نور زرد تکانی خورد

= قتل عمد

غیر عمده

= اینجا نوشته عمده و باید خانواده مقتول رو

راضی کنی صدای نازک آهسته تر شد ، به جون

مادرم غیر عمد بود ولی شاهد ندارم

 

= اگه رضایت بدن پول چی ؟ داری بدی ؟

صدای گریه سکوت اتاق را شکست  

 

اشک بی تابت را شکوه عشق بر نمی تابد.... مگر بر مژگان سیاهت جان من سردار آید

 

 

دستش  یقیه سرمه ایی کاپشن را صاف کرد از

کنار بینی گذشت و دسته عینک را جا به جا

کرد

= مگه نمی گم اشک نریز  ببینم چی کار می شه

 کرد ، کسی دنبال کارت هست ؟

-   شوهرم

 = حیف بر مردمک   تو سیه چشمه چشم  .... که از سر سیری مردی   گذرابرخیزد

= خب ؟

سفیدی صورت زن در چادر محو شد

 

-   گفته داره رضایت می گیره از خونواده 

 شاکی انگشتهای لاغر و لرزان روی میز چوبی

ضرب گرفته بود

= می شه یه کاری کرد

با دستمالی زرد عرق پیشانیش را پاک کرد ،

صورت رنگ پریده زن در نور چراغ زردتر شد

-   چی کار می شه کرد ؟

    تاب نگاه لیلی  بی تاب کرد  مجنون را         چه سودای است در سیرت ساده شیرین

روی (( ن ))‌تاکید کرد و به صورت زرد زن خیره

 شد  در زیر نور چراغ گر گرفته بود

= گفتی چند سالته ؟

-   25

 با لرزش پای مرد صندلی پشت میز قهوه ایی

تکانی خوردنور زرد لرزید ،‌ترازوها در پس

زمینه خاکستری دور گردی صورت زن  تاب خورد

 ،  موهای بلوند روی  کفه ترازو پخش شد

،‌یکی از کفه ها پایین رفت  ،‌ دمپائی های

قرمز کنار پایه فلزی صندلی از ساقهای سفید

 جدا شد  ، دندانهای زن به هم می خورد و

لبانش می لرزید وقتی در دهان مرد خیس می

 شد ، همه ترازوها مچاله شد و. به دیوار

خورد  وقتی زن فریاد زد کثافت .

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
اندر فواید خرما
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸ 

خرما نشانه هر چیزی است جز عشق ، و من چقدر عاشق خرما هستم

وقتی این جمله را تکرار می کردم یقین داشتم یک نفر   می شنود ، با صدای لولای در این یقین بیشتر شد و من برای اینکه او بهتر بشنود دوباره تکرار کردم ،

خرما نشانه هر چیزی است جز عشق ، و من چقدر عاشق خرما هستم ، دستی به موهایم کشیدم تا اثر جمله فلسفی وعاشقانه ام بیشتر شود ، پاهایم را روی هم انداختم شبیه عاشقی که معشوقش نمی داند او عاشقش است دستم را زیر چانه ام زدم و با آه سردی به بیرون پنجره زل زدم به امید اینکه کسی که بیرون در نگاه می کند و می شنود بیاید و دستی به موهای تقریبا بلند و صاف من بکشد و جمله  عاشقانه و فلسفی من را که معنیش را نمی دانستم وبا خوردن خرماهای خشک با چای به ذهنم رسیده بود معنای عارفانه عاشقانه کند ، ولی وقتی زمان  از حد گذشت  و کسی که بیرون در بود جرات نکرد بیاید، و دست من زیر چانه ام  بی حس شد از خستگی ، خواستم به در نگاه کنم و لبخندی بی نظیر ،( از همان نوع که همه معشوقها  به عاشقان خود می زنند ) بزنم و با به او بفهمانم می دانم  انجا هستی و  مدتها است من را زیر نظر گرفتی و عاشقانه نگاهم می کنی ولی باز به خود نهیب زدم که اصل صحنه به هم می خورد باید کمی  تحمل کنم تا  خودش  بی تاب شود ، برای همین تقریبا  چهل دقیقه صبر کردم تا از خستگی عصبانی شدم و سرم را به طرف در چرخاندم تا چشمهای عاشق واله ام را از لای درب چوبی قهوه ایی رنگ ببینم و همان لبخند معروف را تحویلش دهم ولی وقتی برگشتم و به در نگاه کردم دیدم لای در تا نیمه باز است و کسی پشت در  نیست ،  چرا وقتی  درختان بیرون پنجره تکان می خورد متوجه نشدم باد اینقدر شدید است که می تواند لای در را باز کند و هیچ کس هم پشت در نباشد تا جمله عاشقانه و فلسفی من را تعبیر کند ،‌ باز هم قانع نشدم پاورچین پاورچین تا دم در رفتم و بیرون را نگاه کردم هیچ کس پشت در نبود ، پشه ایی هم پر نمیزد برگشتم و به درختان بیرون پنجره نگاه کردم، در بین شاخه های درخت روبروی پنجره لانه پرنده ایی بود که با خم شدن شاخه ها به راست و چپ خم می شد ،‌ مرتاض هندی با لباس سفید و پوست سیاه  و موهای بلند و سیاه  که از زیر عمامه اش بیرون زده بود ،  به من گفته بود اگر می خواهی کسی که دوستش داری  بیاید و نازت را بکشد باید تخم پرنده  روی درخت را با خاکستر چوب قاطی کنی و نزدیک درخت صنبور میدان شهر دفن کنی و انگشت اشاره اش را گذاشته بود بین ابروهای پیوسته من و زل زده بود به چشمهایم و من همان وقت فهمیدم می توانم عاشق مرتاضی هندی با پوستی سیاه و لباسی سفید شوم که بوی عود می دهد  و وقتی زل می زند به من گر می گیرم .


کلمات کلیدی:
 
باز مردی گم شد
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ 

به نام خدا

اول لب زن سرخ شد بعد گونه هایش ،‌ چشمانش سیاه شد و صورتش سفید، تابی به موهای بلندش داد  ،‌ برگشت و به چهار چوب در نگاه کرد خندید،  زیر چشمانش چروک افتاد  

= خوبه ؟

 دختر کیف مدرسه را گوشه اتاق انداخت و زیر لب گفت: حقته ، بوی عطر زن آشپزخانه را پر کرد دختر گریه می کرد زن صورتش ر ابوسید و با دست قرمزی  صورت دختر را پاک کرد

=  دارم میرم تا خونه انیس خانم ، سربه سرش نذار یا ، تا دو ساعت دیگه بر می گردم، دختر اشکهایش را پاک کرد و خیره شد به زمین

-        خسته نشدی تو از این همه رفتن ؟

= خودت که مادر بشی می فهمی

-        چه ربطی به مادر شدن داره ؟

= حالا اینقدر حرف از من نکش برو پیرهن مشکیه اعظم خانمو بگیر بیار تا صداش در نیموده

زن به اتاق برگشت مرد ناخنهای پایش را سوهان می کشید،

 -چی می گفت ؟

= هیچی  ، بچه است دیگه  

-        گُه خورده حرف بزنه به اون چه؟ تو پرروش کردی ، دختر رو چه به این حرفا یه کاری نکن ...

 زن از آئینه به مرد نگاه کرد مرد صدتا بود در آئینه شکسنه  ،

= مگه نگفتم دیگه از این حرفها نزن، نمیرما

-        جرات داری نرو لابد یادت رفته ؟پا می شما ، دوباره اون رو سگ منو بالا نیارا ...

پیرهن مشکی با همه مونجوقهایش پرت شد جلوی پای مرد ، خواست بلند شود زن دستش را گرفت

= گفتم بچه است ولش کن ، مرد که نشست زن خودش را به او چسباند مرد هولش داد روی زمین

-        ول کن حالمو به هم می زنی با این بوی گندت، زود باش تا شب نشده برگرد ... به انیس خانمم بگو ...

= خودم بلدم چی بگم بار اولم که نیست می دونه چی سیرت می کنه البته تو که سیر مونی نداری ، مرد برگشت دستش بالا بود ،  ها چیه بازم می خوای بزنی بیا بزن ، دست مرد بالا ماند

-        هی ببین چه خوشگله ، زن به بدن لختش نگاه کرد

= تازه دیدی ؟ همیشه همین طور خوشگل بوده

- نه بابا این صد من گوشت بی قواره اویزونو نمی گم

 و به زن نزدیک شد ، زن کنار کشید

-  حیوون چرا اینطوری می کنی ؟ کاری باهات ندارم

 زن به دیوار چسبیده بود مرد می خندید

-         ببین چقده خوشگل شده و دستش رفت زیر سینه زن با صدای اخ ، مرد خنده اش بلندتر شد

-         ناز شصتم انگار نقاشی کشیدن لامصب انگ خودشه

= چی می گی ؟ دستو بردار ببینم ، چقدر درد می کنه ؟

-        دیونه تا حالا نفهمیده بودی ؟ببین چقدر خوشگل شده ، زن روبروی آینه ایستاد سیاهی غلیظی زیر سینه اش بود

= خدا مرگت بده مرد ، سینه اش را با دست بالا کشید وای خدا ببین چی کار کردی ؟ مرد دولا شد

-        چقدر قشنگه، کجا می رفتی اینطوری روی بدن کوفتیت نقاشی بکشه دست روی سیاهی بدن زن بالا و پایین می رفت

 = ول کن بچه داره نگاه می کنه آهسته گفت ،مرد داد کشید

-        اینقدر حرف نزن ببینم ...

 با دست مگس را از صورتش پرا ند و چشمانش را باز کرد ، آفتاب تا وسط اتاق آمده بود ،  بلند شد رختخوابش را جمع کرد، نشست کنار سماور برای خودش چای ریخت و خورد ، نانهای گرد را درون بقچه گذاشت رویش یک تکه کره گاو گذاشت ،یک پیاله مسی خالی برگرداند رویش و چادر سورمه ایی گلدارش را سرش کرد و راه افتاد، چند قدم بیشتر نرفته بود ، برگشت از صندوق رنگ و رو رفته کنار طاقچه بالای اتاق سر عروسک را برداشت و از پشت رختخواب خود عروسک را ،کمی نگاهش کرد و گره بقچه را باز کرد عروسک را در بقچه گذاشت و گره را سفت کرد  و راه افتاد ، از کنار آغل اسدی گذشت صدای گاو اسدی پاهایش را سست کرد پیاله را از بقچه بیرون آورد و به طرف آغل برگشت هنوز سینه گاو دستش بود که پسر اسدی با صدای زنانه اش گفت سلما حاجی کجا میری ؟‌و خندید ،‌ پیاله افتاد ، فحشی داد، اسدی ساکت بود

-        ناراحت نشو و پیاله رو برداشت و پر از شیر کرد و داد دستش ، پسر اسد کنار اغل نشسته بود و با چشمهای چپ شد ه اش نگاه می کرد اسدی لب هایش را گاز گرفت و به پسر چشم غره رفت

=  چیه ؟ چرا اینطوری نگا می کنی من که هنوز نگفتم کجا میری میری بر همدون ؟

 بلند شد با گوشه چادرش اشکش را پاک کرد از آغل بیرون نرفته بود که گفت : داغتو مادرت ببینه بچه ...صدای پسر بلندتر شد،  می خوای بری به همدون شوهر کنی بر رمضون؟ صدا که قطع شد به جنگل رسیده بود ، نشست زیر اولین درخت ، کفشهایش را در آورد گذاشت زیر سرش خواب و بیدار بود  که صدای بق بق رو شنید

-        ای خواهر

= جان خواهر،

-        این خانمه کیه ؟

=  بق بقو این فاطمه خانمه ،

-        کجا میره ؟

= داره میره دنبال بختش خواهر

-        بختش کجا است خواهر؟

= بق بقو یه پسر پادشاه اینو می خواسته ... بهش حسادت کردن بدبختش کردن خواهر

-        بق بقو بق بقو چی شد خواهر ؟

=  پادشاه وقتی می بینه پسرش اینو خیلی دوست داره می خواد مهر اینو از دل پسرش بندازه  ،بهش یه بچه میده می گه برو به قله کوه قاف برای بچه شربت دل درد بیار اینم میره و میره و میره تو راه خوابش می بره نوکرای شاه میان بچه رو سر می برن و می ندازن تو دامنش بعد اون بدبخت می شه سر بچه و تنشو بر میداره ومیره  یه گوشه زندگی می کنه

-        بق بقو حالا داره کجا میره ؟

= داره میره بر همدون ،

-        بق بقو نگو خواهر ، داره میره پسر پادشاه رو پیدا کنه و قضیه رو براش بگه

=  با این بچه که پسر پادشاه حرفشو گوش نمیده

-        بق بقو بیا یه کاری بکنیم خواهر

=  چی کار ؟ این اگه خوابه بگو بیدار شه اگه بیداره بگو هوشیار شه ما وقتی پریدیم دوتا پرمون با دو تا فضله می افته ، فضله رو برداره با گل قاطی کنه با این پر بکشه دور گردن بچه ، بچه زنده می شه و پر زدند ، از خواب پرید دنبال فضله گشت ، پر را  برداشت و دور گردن بچه کشید ، بچه عطسه ایی زد و چشمهایش را باز کرد ،

= ول کن مرد الان دیرم می شه ، مرد کنار رفت ودختر هم ،

-        حالا چرا سیاه می پوشی ؟ عزای باباته ؟

= ‌ نخیر ، این پرهن اعظم خانم از همه بهتره تازه لباس شبه،‌ به دختر اشاره کرد تا زیپ را بالا بکشد دست دختر به سیاهی کمر زن خورد

=  اوخ یواش  ودختر باز گفت :حقته

= اگه مادر بشی می فهمی ، کتری رو بذار سیب زمینی توش بپزه  کوکوش کن تا بیام ، یادت نره سربه سرش نذاری ، روبروی مرد ایستاده بود

=  بده دیگه

-        چی بدم ؟

= ‌پول

-        الان پول می خوای چی کار ؟

=  نمی شناسی انیس خانمو؟ پول پیش می گیره ، مرد به طرف چوب رختی چرخید

-        بی خود شوهرش ندی اول همه چیزو خوب وارسی کن نبینم گند بزنی ،

=  بار اولمه ؟

-        بار هزارمتم باشه گندتو می زنی ، مثل همیشه برای اینکه منو اذیت کنی میری هر چی کوفتی و درد و مرضی مثل خودته گیر میاری ، فکر می کنی من خرم نمی فهمم ؟‌به خریتت میذارم و پول رو پرت کرد تو صورت زن ،‌بچه را بست به  کولش و راهی شد رفت و رفت تا رسید به یک  دو راهی آفتاب داشت غروب می کرد باید یکی از دو راه را  انتخاب می کرد سمت چپ درخت بود و جنگل سمت راست دشت بود و صاف، دشتی که می رسید به یک  دریاچه بزرگ که آن  طرفش پیدا  نبود ،‌زن اسکناسها را جمع کرد و در سینه بند سیاهش قایم کرد مرد مچ دستش را گرفت و به طرف خودش کشید، زن داد زد ، به مرد چسبیده بود بوی عرق غلیظی به دماغش خورد نفس نکشید تا رهایش کند رها نشد ، همه نفس را خالی کرد روی سینه پر موی مرد ، ولم کن ، مرد بیشتر فشارش داد ،

-         یادت نره چیا بهت گفتم به انیس خانم بگو می خوای ببینیش ، هر چی بهونه اورد گوش نکن تو خونه خودش نگرشون میداره اگه گفت نیست اینقدر بشین تا بیان می خوام این دفعه یکی باشه که دق ودلی این چند وقتمو سرش خالی کنم سر زن درد گرفته بود

= جمجمه امو شکوندی ولم کن ، مرد بیشتر فشارداد  دستهایش را بالا آمد تا روی سینه مرد ، موهای ریز وفرفری سینه مرد عرق کرده بود ، چشم یکی رو میارم که بتونی دق ودلی این چند وقتو خالی کنی، مرد دستش را انداخت، سر زن هنوز روی سینه مرد بود

-  خب برو دیگه ،‌ زن تکان نمی خورد مرد دستش را لای موهای زن گره کرد چند  بار دور انگشتش  پیچاند ، سینه مرد خیس بود  ،زن آویزان گردن مرد بود، با اولین کشیده  سرش گیج رفت ، به سمت جنگل چرخید پاهایش به گل می چسبید و نمی توانست راه برود از بالای برگها سوز سردی به صورتش می خورد اب دماغش راه افتاده بود بچه را بیشتر به خودش فشار داد کدو قلقله زن کجا میری ؟ صدای بچه درنمی آمد، میرم بر همدون شوهر کنم بر رمضون نون گندم بخورن منت بابا نکشم ، اون که خاله سوسکه بود ، چه فرقی می کنه و به صورت سفید و قرمز بچه خیره شد که پلک نمی زد ، صدا از ته جنگل می امد تاریک تاریک بود ،  به اولین گودی وسط جنگل که رسید خودش را خالی کرد گودال پر شد و بخاری گرم به صورتش خورد ،‌ صدای گرگ بود، بیا بخورمت ، من که پیرزن نیستم من کدو قلقه زنم ... باید می شمرد ،‌ صدتا صد قدم بعد از صدای گرگ می رسید به پای پله ها ، یک دو صد ... پای پله های خونه انیس خانم منتظر ماند تا یکی بگوید بیا بالا  ، صدا  بلند بود ،‌ عفریته اینجا چه می کنی ؟ باید از پله بالا می رفت کفش های گلیش را کند وگذاشت پایین پله ها بقچه را کنارش ،  بچه را بغل کرد وبالا رفت از سنگها بالا رفت تا رسید به سر کوه ، یکی بلندتر گفت عفریته کجا میری ؟ در چوبی کلبه را باز کرد گرما با بوی آبگوشت مانده خورد به دماغش ، با سوز بیرون فانوس کنار در گر گرفت وخاموش شد ، پا ورچین پاورچین را ه  می رفت ،  وسط اتاق بود همیشه رختخواب همین وسط افتاده بود  ، لحاف نمور را کنار زد و بچه را کنار تشک گذاشت و خودش رفت زیر لحاف نمور ، بوی بدی آمد ، بو که کم شد  ، یکی پرسید اوووو عفریته چی کار می کنی ؟ لحاف را کشید روی سر هر سه و  خوابید ، با صدای کلاغی از خواب پرید ، کنارش کسی نبود دست کشید ،  جای دستهایش روی تشک هنوز گرم بود ، شلوارش را پوشید و   ،بلند شد سر بچه کنار طاقچه بود و بدنش کنار در هر دو را  برداشت و از پله های سنگی پایین آمد ، صدا دوباره گفت اووووی عفریته دیشب چی کار کردی ؟ به پایین پله ها که رسید کفشهایش نبود و بقچه اش ، عروسک را در بغل فشار داد و را ه رفته را برگشت ، صدا گفت آی عفریته ، دور شده بود  ، سوز می آمد سردش نبود به اولین گودی جنگل که رسید خودش را  خالی کرد وخندید سر عروسک یک دستش بود و تنش دست دیگرش .


کلمات کلیدی: